زن

دردی میان سینه ی او مستتر بود
شاید شبیه من ولی مایوس تر بود
شاید که بی پروایی اش آتش به پا کرد
شاید همین زن بودنش زنگ خطر بود
قاب چروک دور چشمان قشنگش
از چین ریز دامنش هم بیشتر بود
طی میکشید و طی نمیشد روزگارش
زن بودنش گاهی برایش دردسر بود
بر قطب تنهایی اونوری نتابید
تاریکی افکار گنگش بی سحر بود
جریان رودی بی تکاپو بی سرانجام
بی زمزمه، بی های و هویی در گذر بود
وقتی که قانون مرا مردان نوشتند
حتی دعای مادرش هم بی اثر بود.


نسیم پریشان 










